تبلیغات



دانش آموز

روزی روزگاری دانش آموزی درشرق ایران زندگی می کرد.او

درحال نوشتن داستانی درباره دانش آموزبود.درابتدامی خواست

درباره روزدانش آموزداستانی بنویسدولی بعد باخودش گفت:حتما

اکثربچه ها همین عنوان راانتخاب می کنند پس داستان خودرادر

باره خوددانش آموزنوشت.

پس پابه پای این دانش آموزبه ماموریت خطیرنوشتن داستان

می پردازیم.

ابتداکمی به قبل می رویم،اول مهر:

دانش آموزازشب قبل خودرابرای مدرسه آماده کرده است،یعنی

خودرابه تخت خواب باچسب چسبانده است،سرویس که می آید

بابوق مخصوص خودهمه چسب هاراذوب می کندوبا بوق بعدی

دانش آموزرا که به درخانه چسبیده پرتاب می کند ودررابه همراه

اومی فرستد،دانش آموزبادرروی پله هاموج سواری می کندودر

انتهای پله هاباپرشی عظیم ازپنجره واردسرویس شده وبه مدرسه

می رود.درراه فکرهای عجیبی درباره مدرسه می کند،به معلم

انشایش فکرمی کندکه همانندپارسال با بی رحمی تمام صفری زیبا

بروی داستانش می نویسد،به کوه تکالیف فکر می کندوبه اعمال

شاقه ای که بایددرمدرسه انجام دهد.

همه ی اینها به اضافه کل زندگی اش ازجلوچشمانش گذشت پس دفترانشایش رابرداشت ونوشت:روزی روزگاری دانش آموزی در

شرق ایران زندگی می کرد....بله!همانطورکه حدس زدیداین دانش آموزمن بودم.

اما یک چیزرادرمورد روزدانش آمز متوجه نشدم که اگرواقعا این

روزمال دانش آموزاست پس چرااین روزراتعطیل نکردند تاوقتی

دانش آموزنام آن رابشنودباخوشحالی سرش رابالا بگیرد.

 




    پسری درفضا

من آ رش مهران یکی از بهترین کماندوهای روی زمین .این جملاتی بود که اگر من برای پیداکردن کار به جایی می رفتم حتما می گفتم .من واقعااین جوری هستم وحالا هم برای کارمی خواهم به فضا بروم تادونوع ازآدم های فضایی را کاملاازبین ببرم یکی گولم هاودیگری وزغ های عجیب کار خیلی سختی نیست کافیست بین آن هاکه خصومتی قدیمی دارندجنگ راه بیندازم.برای این کارابتدابایدگواهی پزشکی برای چندسال جورکنم که مدرسه نروم آخ جان!وبعدهم بایدبروم فضا.هنگامی که به سرزمین گولم هارسیدم ابتداباپسری زمینی درفضاآشناشدم.اسم اومهلان بودودرسرزمین گولم هاتمام ساکنان ان آدم های معمولی بودندومدرسه ی عجیبی به نام سازمان ملی پرورش گولم های درخشان داشتند.که قبلا303 دانش آموزداشت ولی حالابیشترشده است.آنهامعلمی داشتندکه انشادرس می دادبه نام آقای آذرنیایی ودانش آموزی بودکه مهلان نام داشت.اوهمان پسرزمینی درفضابود.اودرباره ی معلم ادبیاتش بامن صحبت کردوازمدرسه واین جورچیزهاگفت وقتی من حرف های اورابازندگی خودم درزمین مقایسه کردم گفتم کهدراین جاهم معلمی به همان نام داریم البته تقریباومن هم مهران هستم وخیلی چیزهای دیگر.مهلان هم مانندمن باپرایدسفیدبه مدرسه میرفت ومثل من ازمدرسه بیزاربودومی گفت که درباره ی چه موضوعاتی انشانوشته.درباره ی دانش آموزودرباره ی عکس صفحه ی36کتاب فارسی شان چه داستان هانوشته وگفت:چرازندگی مااین قدربه هم شبیه است؟من گفتم:زیرازمین جای خیلی عجیبی ست وانگارهم این جازمین دوم است ولی هیچ جابه خوبی زمین مانیست به خاطراین که آقای آذرنیابه مااملاوانشاوادیات درس می دهدولی به شماقران وورزش وانشادرس می دهدوبرادرمن رتبه ی1کنکورشده ولی برادرتورتبه ی1گالم کورشده که کنکورازگالم کوربهتروتویک حسودکله پوکی بعدسیلی محکمی به اوزدم دراین موقع آقای قلی زاده ناظم ماوآقای قلی زاده ناظم آن هاماراازهم جداکردند.من درحالی که توسط آقای قلی زاده برده می شدم گفتم:که تازه آقای آذرنیاازآقای آذرنیایی بهتراست چراکه امتحان های توپی می گیره وتازه من لیزرسوپرقوی دارم که باهاش می تونم کورت کنم وتامی خواستم ازآن استفاده کنم آقای قلی زاده آن راتوقیف کردوبه من گفت:مگردلت پس گردنی می خواهد؟سپس من رابه زمین برگرداندومن مجبورشدم داستانی باموضوع آزادبنویسم که اگرمعلممان آن راببیندبه آن2می دهدپس صبرکنیدیکی بهترش رامی نویسم چون ازمهلان دفترانشایش راباخودم آورده ام واکنون درحال رونویسی هستم.

ارش مهران



        
تسخیرلانه جاسوسی

روزی علی ازخواب بیدارشد وباعجله دست وصورتش راشست وصبحانه اش راخورد ومادرش پرسید:چرا این قدرعجله می کنی؟علی گفت:امروزمی خواهم بارضا به راهپیمایی بروم. مادرپرسید: کجا؟ علی گفت:درمقابل سفارت آمریکا انشآلله آنجا را تسخیرمی کنیم.علی همین راگفت وبا عجله رفت.وقتی به خانه ی دوستش رضا رسید.هردوباهم به خیابان طالقانی رفتند.جمعیت زیادی درخیابان بود.مردم شعارهای زیادی می دادند.علی ورضا نیزبا آنها هم صدا شدند.بعد از دقایقی دانشجویان ازدیوارسفارت بالارفتند.محافظین ازداخل پنجره هابه طرف معترضان شلیک می کردند وگازاشک آورپرتاب می کردند.علی ورضا نیزاز دیواربالا رفتند.عده ای ازمسئولین سفارت فرارکردند وعده ای مشغول ازبین بردن اسناد ومدارک بودند. بعدازساعت ها درگیری میان محافظین ودانشجویان بالاخره دانشجویان سفارت را تسخیرکردند وعده ای ازمسئولین که درحال از  بین بردن مدارک بودند رادستگیرکردند.متاسفانه اسناد ومدارک بسیاری ازبین رفته بود اماعلی ورضا به همراه بقیه معترضین بعدازروزها تلاش موفق شدند که بیشتراین اسناد را پیدا کنند واین گونه دست جاسوسی آمریکا درکشورروشد وهمه ی جهانیان این واقعیت بزرگ را فهمیدندویکی دیگرازجنایات آمریکا در کشورما روشد.

علی نسیمی دوم2








سفرلاب بهبابا اعماق دریا

علی و سعید و علی رضا و دو پسر دایی اش به نام سجاد و ایمان به وسیله ی زیردریایی که علی ساخته بود تصمیم گرفتند که به اعماق اقیانوس بروند و گنج کاپیتان تیمپوس را پیدا کنند. آن ها سوار زیردریایی شدند و با خانواده ی خود آخرین وداع را کردند سپس به راه افتادند. بعد از ساعتهای طولانی پایین رفتن بلاخره به ماهی ها و حیات در اقیانوس رسیدند،ناگهان سعید از روی مانیتور بوسیله ی رادار شیئی را دید که به آن ها نزدیک می شد. بلند فریاد زد و گفت:چیز عجیبی به ما نزدیک می شود فکر می کنم کوسه یا نهنگی است. سجاد که مسئول ایمنی زیردریایی بوداژدرها را برای شلیک آماده کرد و علی که مسئول کنترل زیردریایی بود فرمان داد با سرعت زیاد به طرف جلو حرکت کند و بدون دستور او اژدرها را شلیک نکنند. کوسه وقتی دید زیردریایی با سرعت زیاد به سمتش می آید مسیرش را عوض کرد و از آنجا گریخت بعد از چند دقیقه دوباره سعید روی رادار جسمی را دید که به آنها نزدیک می شد اما این بار هم سرعتش و هم اندازه اش بیشتر بود برای همین احساس خطر کرد و آن را به علی نشان داد و علی با ناراحتی گفت:فکر نکنم این کوسه باشد شبیه زیردریایی است و دستور به آماده کردن اژدرها برای شلیک داد که ناگهان اژدری از طرف دشمن به سوی زیردریایی آنان شلیک شد. علی خیلی سریع جهت زیردریایی را عوض کرد و خوشبختانه آن اژدر به زیردریایی برخورد نکرد. دشمنان که دیده بودند زیردریایی علی از توانایی زیادی برخوردار است پیغام صلح فرستادند و از آنجا دور شدند. چند ساعت بعد علی به نقشه نگاه کرد و گفت این جا باید همانجا باشد،بله! این همان کشتی است. علی،علی رضا و ایمان لباس غواصی بر تن کردند و به سمت کشتی رفتند و به وسیله ی قیچی های مخصوص در صندوق گنج را باز کردند اما به غیر از یک آینه در آن چیزی ندیدند. علی گفت:گنج مخصوص کاپیتان تیمپوس خودباوری و اعتماد به نفس است. او نیز با این روحیه به اینجا رسیده است. سپس به زیردریایی رفتند و به خانه هایشان برگشتند. با این که چیزی بدست نیاوردند اما در عوض روحیه اعتماد به نفس و خودباوری را دریافتند.

                                                                                             علی نسیمی

                                            دوم2

به نام خدا

                                                       موضوع آزاد : امام حسین (ع)        شهیار تبریزی

امام با دستهایش پیکر علم دار کربلا ، سقای تشنگان ، که اکنون بی دست بودند را از زمین بلند کردند و گفتند : خداوندا به رضای تو راضی ام.

امام امروز تقریباً تمام یارانش را از دست می دادند ، از هر فرمانده ی لشگر دشمن که با توبه از خدا به یاران امام ملحق شدند تا علی اصغر (ع) و علی اکبر (ع) و حضرت عباس (ع).

اکنون امام یکه و تنها در خیمه گاهشان بودند اکنون از فرزندان امام ، علی اصغر (ع) مانده بود و امام زین العابدین (ع) که در بیماری بودند صدای کودک شیر خوار امام از خیمه ی امام می آمد امام که دیگر تاب ایستادن در مقابل صدای ضعیف علی اصغر(ع) را نداشتند ، به سوی خیمه شان روانه شدند لحظه ایی بعد کودک در دست شان و در دست دیگرشان افسار اسب قرار داشت اسب با شیهای روان سوی میدان شد . امام فرمود : ( اگر به من آب نمی دهید لااقل به این بچه آب بدهید من با شما دشمن هستم  این کودک چه گناهی کرده ) تیری سه شعله از سوی حرمله ی ملعون آسمان را شکافت و بر گلوی مبارک علی اصغر (ع) فرود آمد . خون فواره زد و سپس با دست امام و همراه پسر امام به سوی آسمان  رفت و فرشتگان را عزادار کرد اکنون همه ی تشنه لبان کربلا از دست پیامبر سیراب شدند و چهره های نورانی شان به خون آغشته و خورشید صورتشان غروب کرد.

امام حسین (ع) سوارذوالفقار اسبشان و منجی شهادتشان شدند و سوی لشگر گاه روانه شدند آخرین بار گفتند : چه کسی است که من را یاری کند ؟؟

هیچ جوابی نیامد . امام ایستادند و شاهد پیشی گرفتن دشمن برای کشتنشان شدند . ملائین یکی پس از دیگری به امام حمله می بردند و به درک واصل می شدند . سربازان دیدن که با نبرد تن به تن توان ضربت زدند امام را ندارند . با تیر و سنگ به امام یورش بردند.

تیرها سپر امام را دریدند و امام را بی دفاع گذاشتند تیری سه شعله بر سینه ی امام جوی خونی به وجود آورد .

سنگی بر پیشانی مبارک شان فرود آمد و عمامه  امام با خون پیشانی به رنگ سرخ در آمد .

تیری زهرآگین بر سمی محلک به پای نشست و امام بر روی زانو افتاد هر کس در آن لحظه ی بهرانی جای امام بود شمشیرش را می انداخت و در دم می مرد  ولی امام اشهد را می خواند که نیزه ایی بر بازویشان فرود آمد . امام به زمین سرد قتلگاه افتادند دست دراز کردند تا شمشیرشان را بردارند که با اثابت تیری به دستشان این تلاش را ناکام گذاشت . امام آب طلب کرد ولی ملاعین قطره ای آب به ایشان ندادند اکنون پسر فاطمه دخت پیامبر گرامی اسلام بی یار و یاور بودند و هر کس ضربتی به امام میزد.

سر امام بر بالای نیزه بود و تن سرکوب شده ی امام نیز در قتلگاه افتاده بود اهل البیت  امام در زنجیر و طناب به شهر برده شدند  و راز کربلا هم با آنها به شهر رفت و مردم شهر کربلا یکسره سیاه پوش شدند.





به دنبال گنج

علی از زمانی که بچه بود به ماجراجویی علاقه ی خیلی زیادی داشت؛مخصوصاً به گنج. چون از ایده ی یک شبه  پول دار شدن خوشش می آمد.سال ها بعد در دانشگاه با  حسن که در رشته ی آی تی تحصیل می کرد،آشنا شد.عقاید علی و حسن خیلی به هم شبیه بود.پس دوست های خوبی برای هم شدند.چند سال بعد به علی خبر رسید که نقاشی اصلی «دزد خوش بختی» اثر رونالد هروست،نقاش معروف قرن نوزدهم میلادی،در یک موزه می خواهد به نمایش گذاشته شود.علی شنیده بود که در پشت این نقاشی نقشه ی گنجی کشیده شده است. پس به حسن زنگ زد و گفت:شنبه ون را بیاور تا بریم موزه.در ضمن لپ تاپت را بیاور. حسن کاری را که علی خواسته بود را انجام داد و با علی به موزه رفت.وقتی که علی به موزه رسید هنوز نقاشی را نیاورده بودند.پس رفت ویک نسخه کپی ازنقاشی را ازموزه خرید وهنگامی که نقاشی را برای نمایش آوردند علی شخصی را که مسئول حفاظت از نقاشی بود را تحت نظر گرفت وهنگامی که از بقیه نگهبان ها دورشد طوری رفتار کرد که انگار اورا می شناسد وبا دست دادن با اواثر انگشتش را به وسیله تلقی که به انگشتان خودش بسته بود برداشت سپس به طرف نقشه رفت وازحسن خواست که دوربین امنیتی را هک کند وبه مدت  20ثانیه یک تصویر تکراری از نقاشی روی مانیتور نگهبان ها بیندازد.سپس علی نقاشی را برداشت و به جای آن کپی نقاشی را گذاشت واز موزه خارج شد وسوار ون حسن شد و به او گفت که به طرف خانه اش براند ودر راه جریان دزدیدن نقاشی را برای او تعریف کرد وهنگامی که به خانه حسن رسیدند نقاشی را باز کردند و علی گفت برای دیدن نقشه پشت نقاشی باید یک مایع خاص را پشت نقاشی بریزیم تا نقشه ظاهر شود. حسن به علی گفت در زمانهای قدیم برای ظهور مجدد نقشه هایی که نامرئی      می نوشتند از مایع آبلیمو استفاده می کردند سپس حسن مقداری آبلیمو پشت نقاشی ریخت ومدتی صبرکرد سپس با سشوار آن را خشک کرد و بعد از چند ثانیه نقشه گنج ظاهر شد وفریاد شادی دو دوست به آسمان بلند شد.

آرش مهران                         این داستان ادامه دارد.....